تبليغاتX

دختر میقات نشین...

و رسالت من این خواهد بود .......... تا دو استکان چای داغ را ............ از میان دویست جنگ خونین........... به سلامت بگذرانم ............ تا در شبی بارانی ........... آنها را چشم در چشم هم نوش کنیم .......

دختر میقات نشین...

یا من احمقم که نمی فهمم/یا دیگران احمقندکه ادعای فهمیدن می کنند/در هر صورت همه ما احمقانه می اندیشیم

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: MY-OPERA



سکوتم از رضایت نیست ... من مادر زاد لالم ...


Mon 1 Feb 2010-1:5 AM -دختر شالیزارون

 

ای مرغک اسیر ! به بالهای ناتوان و پرواز های در قفسِ مرغِ اسیرِ دیگری چشم مدوز ! به ترانه هایی که در قفس می خواند گوش مده ! قفست را به قفس آهنین او نزدیک مساز! خود را در دو زندان گرفتار مکن !ای تو که جوشان حیاتی و سرشار از زندگی ، از این کویر خشک و تافته به شتاب بگذر ...کسانی که خود بسیارند ، نیازی به هموطن ندارند . کسانی که خود آزادند ، از زندان به ستوه نمی آیند ... آدم های اندکی اند که به ازدحام محتاجند ! ... ای مرغک اسیر که در باغی دور دست می خوانی ، زمستان است !تو سرت را از لای میله های قفست بیرون میار ! خاموش باش ، در کنج قفس آرام گیر ، سرت را در زیر بالت پنهان کن ... زمستان است ،ای پرستوی اسفندی بهار مرده است ...

و شما ... ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید، پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت. و شما ای چشم هایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید ، پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت . و شما ... ای کسانی که هر گاه حضور دارم بیش ترم ، تا آنگاه که غایبم ، پس از این مرا کمتر خواهید دید ...

   

اعتراف بزرگیست اما ... دلم تنگ دوست داشتن و دوست داشته شدن است ... بدجوری لک زده ... نمی دانم به کجای این روزگار باید بکوبمش تا آرام گیرد ... دلتنگ پاکی ام ... صداقت .. نمی دانم  این کبوتران برج های دوستی ، از غبار جادوی کدام کهکشان ، گرگ های هار می شوند ؟! نمی دانم ...  اما لبخند ميزنم  به عمق باورها ، آنچنان که هست ، نه آنچنان که بايد باشد !!!  ... و سخنان مسیح را بر لب جاری می کنم .. که خداوندا برایشان ببخشای چرا که نادانند ...


  پ ن 1 : احساس میکنم پوپک شریعتی هستم ... 

  پ ن 2 : مخاطب خاص پاراگراف اول تنها " من " هستم ... 

  پ ن 3 : امروز همه ی ترسم این بود که دم رفتن کسی برای بدرقم نباشه ... 

  پ ن 4 : بعضی وقتها - فقط در حد چند ثانیه - فکر میکنم از بقیه بیشتر می فهمم . همین نشون میده چقدر احمقم ! خدا عاقبت شما را به خیر کناد ! 

  پ ن 5 :در بین تمام فجایع ممکن و تمام سوال های بی جواب با این مسیج از غریبه ترین دوستی که می شناختم...  تصمیم به ادامه ی زندگی گرفتم ! I want to store it 

"everyone is working for themselves , but u are workign for a cause , and few people do it ,few dedicate thier time and life , u are just superb and cool and kind girl, ur smile comes from ur heart and heart is pure and kind . u have pain ? I cant beelive it  . I dont want u to be in any pain u are such a wonderful and beautiful girl

u are like a breeze in the garden . spreading freshness everywhere. dont worry.  dont be sad ,ur smile is to felt , ur eyes are to be imagined, ur over whelming heart should be appreciated. its more precious… store it"


لينک ثابت |


Does Love need a Reason...??


Thu 28 Jan 2010-2:58 PM -دختر شالیزارون


Does Love need a Reason?

Some people never understand

Once a lady when having a conversation with her lover, asked:

Lady : why do you like me .. ? why do you love me

man :I can t tell the reason.. but I really like you

lady : You can t even tell me the reason... how can you say you like me ? how can you say you love me

man : I really don t know the reason, but I can prove that I love U

lady :Proof? No! I want you to tell me the reason. My friend s boyfriend can tell her why he loves her but not you!

man :Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful

because your voice is sweet , because you are caring , because you are loving , because you are thoughtful...because of your smile , because of your every movements

The lady felt very satisfied with the man s answer

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in comma.

The Guy then placed a letter by her side,

here is the content:

Darling, Because of your sweet voice that I love you...Now can you talk? No! Therefore I cannot love you.

Because of your care and concern that I like you..Now that you cannot show them, therefore I cannot love you.

Because of your smile, because of your every movements that I love you ... Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you...

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore.

Does love need a reason?

NO! Therefore I still LOVE YOU

"True love never dies for it is lust that fades away. Love bonds for a lifetime but lust just pushes away"

   پ ن 1: ترجمه ی متن در ادامه ی مطلب 

    پ ن  2: کم کم بر این باور رسیدم که مردان علاقه ی زیادی به کودکان کم سن و سال دارند !این جنبه ی عام ندارد تنها سبک مغزانی اینگونه اند که لیاقتشان کودکیست که تمام فهمش از جنس گونگی مانند مرغ به دنبال خروس دویدن آنهم شاید تنها برای چند تخم بیشتر است . بابا من دیگه بزرگ شدم ! چند تا آدم بزرگ دور و بر خودم می خوام ... 


   پ ن 3 :بعضي ها عشق و حالشان را جاي ديگر مي کنند و خستگي شان را جاي ديگر و سر کساني ديگر در مي آورند ! چه جلب ! در واقع رعايت اعتداليست بس جالب !

    پ ن 4 : زیباست ... اما بیاموز که هیچ گاه اینقدر بی دلیل عاشق نباشی ... خریت است ... خریت



ادامه مطلب

لينک ثابت |


I lost my believe


Sat 9 Jan 2010-10:14 PM -دختر شالیزارون

 

          بگذار آرامشت را  هیچ ماهی گنگی به هم نریزد

                                            همین روزها باریدنم تمام می شود

                                                                     و تو مرا خواهی مرد دلبرکم!!!

وقتی دلت خواست با من نباشی می توانی یک گوشه حوالی همین لحظه ها روی صندلی های عاشقانه ی دو نفره بنشینی

ادای آدمهای عاقل اندر سفیه را در بیاوری و سیگاررا به آتش بکشی و پشت چشم نازك كني براي دختركان شهر

و منتظر باشي تا چشم آبي ترينشان بيايد به سمتت تا برایشان از فلسفه های ناب و عرفانی  زندگی بگویی و بزني زير تمام قول هاي عاشقانه و عارفانه ای كه به من دادي

وآنقدر به دنبال تنهایی خود بگردی که هیچ وقت نفهمی که تنها نیستی و مرا کنار خودت از یاد ببری و مدام یادت برود که مرا به اسم معشوقه ی قبلی ات نخوانی ...

و آسان فراموش کنی که نفسم را برای گرمای قلبت در تمام سردی های زمانه چگونه  هاء  کردم ... منی که همین دیروز پشت ثانیه های خفته در حادثه ها با آواز کلاغ ها پیر شدم...

زمستان كه بشود ، وقتی که هنوز به سرم هوای سرما نزده و در بي تفاوتي دستاي تو يخ ميزنم

لباس عجیب و غریبم را به تن ميکنم ، رژ لب قرمزم را روی لبهايم ميمالم موهای بلوند مسخره ام را افشان ميكنم ،چكمه ي پاشنه بلندم را به پا ميكنم

و بروی برگها با آواز زشت کلاغها مي رقصم و مي رقصم و مست ميشوم

                    

بعد مثل پایان شیرین قصه های مادربزرگ  زیر گامهای یکی از همان رهگذراني مثل تو که می خواستند نام عشق بارها و بارها بر پیشانیشان بخورد

مثل برگهای زرد شده از هیچ ِ پاییز خرد ميشوم و حتی ديگر کلاغها هم از نبودن من ككشان نمي گذدتا بميرم و ديگر دستهای آلوده ی هیچ نامردی نوازشم نکند

باور کن شاهزاده ی بی اسب و رویا ؛ همین نگاه ها ی بی رمق از تکرار

گاهی هزار بار عاشقانه تر از تمام واژه های غریب شعرهای دخترکیست که آخرین نشان دخترانگی اش زیر چرخهای اولین ماشین رهگذر شهرمثل استخوانهای سگی ولگرد یا فاحشه ای آوازه خوان له شد!

وقتی دلت خواست با من باشي کمی مرد باش ، حتی اگر خیلی شبیه مردها هم نباشی ، حتی اگر هوای روزهایم را نداشته باشی

کمی مرد باش كه غيرت مردانگي ات مدام به یادت بیاندازد كه اينجا دختركي تو را ميميرد ... اگر هم خواستی برای پاییز از بهار بنویس چرا که برگها  همین روزها می میرند!

 

پ ن : خدایا آتش مقدس شک را آنچنان در من بیافروز تا همه ی یقین هایی را که در من نقش بسته اند بسوزد ، و آنگاه از پس توده ی این خاکستر ، لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی شسته از هر غبار ، طلوع کند ...

پ ن 2: دختر شالیزار برای کسی بمیر که برات بمیره نه اینکه حتی تب هم نکنه

پ ن 3: بیش از این  پاره پاره ام نکن...من با دستهای آسمان سالهاست دریده شده ام دلبرکم !

 پ ن ۴ :شرمم باد که حتی خدا را لابه لای این عاشقانه هاجا گذاشتم ... تو بگو انسان ..با این پابند های زمینی ات  چگونه ادعای عارفی و عاشقی میکردی ؟

 

لينک ثابت |


The key features of the promised land


Tue 5 Jan 2010-12:6 PM -دختر شالیزارون



استادمان همیشه می‌گوید " این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم می‌خواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرق دارد. خارج خیلی بزرگتر است.خیابانهای بیشتری دارد .دختر و پسر هایش مثل خواهر و برادر می مانند . من خیلی چیزها راجع به خارج می‌دانم.   تازه دایی دخترعمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد.من هم میخواهم آمریکا را مثل کف دستم بلد باشم . خیلی خوب است ، خیلی کلاس دارد !او می‌گوید " در خارج  آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند مثلا همین " آرنولد" که  رییس کالیفرنیا شده است. بازودارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیربشود.خارجی‌ها خیلی پر زورو خوش هیکل هستند. پسر همسایه ما هم دوست دارد مثل خارجی ها شود بخاطر همین بادی بیل دینگ کار میکند . تازه به من هم میگوید باید مثل باربی های خارجکی بشوم وگرنه دیگر از آن طرف دیوار برای من گل پرت نمیکند و مثل خارجکی ها اس ام اس نمی دهد و تنهایی میرود خارج تا نمیدانم من در ایران چه غلطی بکنم . شاید هم جزو فرار مغز ها قرار بگیرد. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدرقوی هستند و آجر را تا کجا پرتاب کرده‌اند. ما اصلا ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه کانال‌های ناجورش را قفل میکنیم  تا والدینمان خدای نکرده از راه به در نشوند. جوان های ما همگی به خارجی ها رفتند و روشن فکر شدند اما پدر مادر ها هنوز برایشان زود است . خارجی ها کارشان درست است . این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بغل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما درفیلم‌های ایرانی حتی زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند که به فکر بنده همین کارها باعث شده که آمار طلاق روزبه روز بالاتر بشود. دراینجا اصلا استعداد ما کشف نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند ,اما در خارج کشف می‌شوند. من هم میخواهم بروم خارج تا مرا کشف کنند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق رااختراع می‌کند.  پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر اوآن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.  من شنیده‌ام در خارج دموکراسی است. ولی ما نداریم. اگر دموکراسی می‌شد چقدر خوب می‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رییس جمهور می‌شد و "مهناز افشار "هم معاون اولش. خیلی خوب می‌‌شد.خیلی کلاس داشت .از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جنبه هستیم. ما خیلی تنبل وتن ‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. حرف‌های پسر همسایه ‌مان از بی بی سی هم مهمتر است . چون این پسر همسایه یک جورهایی وصل است به یک منبع موثق و در خارج هم کسی روی حرفهای موثق  پارازیت نمی اندازد !  ما ایرانی‌ها ذاتا آی کیوی پایینی داریم. مثلا استادمان همیشه می‌گوید " ما به خر گفته ‌ایم زکی"و همه ی شاگردان هم خندیند! و در آخر به این نتیجه رسیدند که اگر بروند خارج خریت از سرشان میپرد و اگر مارکهای شنل و پرادا هم تنشان کنند دیگر نور علی نوراست و کلی آدم حسابی میشوند.  ولی خارجی‌ها مادر زاد باکلاس و تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکاهمه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدندولی اینجا متاسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلدنیستند یک جمله‌ی ساده مثل  I lav u بنویسند. یکیشان خود من ! واقعا جای تاسف دارد. به امید سربلندی اجنبی ها و بالا رفتنشان از پله های ترقی از روی دوش ما ...  هیپ هیپ هورااا 

 

   پ ن 1 : ببین دیازپام ده خورانده اند خلق را...

   پ ن 2 : سعی کن با همه چیز کنار بیایی ، فرار نکن ، زمین به شکل احمقانه ای گـِـرد است !

   پ ن 3 : سال نوی مسيحي را به تمام مسلمين جهان خصوصا شيعيان ايران اسلامی تبريک ميگوييم.. مسلمانان ما مسیح را به پیامبر خودشان ترجیح میدهند  ! خیلی خوب است ... خیلی کلاس دارد !


لينک ثابت |


Turn,Touch Fire and Burn


Sun 27 Dec 2009-10:26 PM -دختر شالیزارون


این یک ترانه ی عاشقانه ی مبتذل نیست !


برای خواب معصومانه ی عشق کمک کن بستری از گل بسازیم

برای کوچ شب هنگام وحشت کمک کن با تن هم پل بسازیم

کمک کن سایبونی از ترانه برای خواب ابریشم بسازیم

کمک کن با کلام عاشقانه برای زخم شب مرحم بسازیم

بزار قسمت کنیم تنهاییمونو میون سفره ی شب تو با من

بزار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن

تو رو میشناسم ای سر در گریون غریبگی نکن با هق هق من

تن شکستتو بسپار به دست نوازش های دست عاشق من

تو با تنپوشی از گلبرگ و بوسه منو به جشن نور و آینه بردی

چرا از سایه های شب بترسم تو خورشیدو به دست من سپردی


 

کمک کن جاده های مه گرفته  من مسافرو از تو نگیرن

کمک کن تا کبوتر های خسته رو یخ بستگی شاخه نمیرن

کمک کن از مسافرهای عاشق سراغ مهربونی رو بگیریم

کمک کن تا برای هم بمونیم کمک کن تا برای هم بمیریم



لينک ثابت |


Smile..Tomorrow will be worse


Fri 25 Dec 2009-10:27 AM -دختر شالیزارون


 

وقتی غرورت را ؛ از حجاب گیسوانت سیاهت بر می داری ؛ به سرخی لبانت آغشته می کنی  ؛ در ظرفی از شیشه ی دلت می گذاری و به سمت دست هایی که حتی یک لحظه تو را نمی شناسند تعارف می کنی ، لحظه ای که دستانت می لرزد و سرت گیج می رود ... در میان هق هق بغض های نشکسته ات  ؛ چگونه می فهمی صدایی که شنیدی ؛ شکستن قلبت بودیا غرورت ...

حقیریم ... آنقدر کوچک و نادانیم  که دیگر فرقی نمی کند که فریبمان داده اند  یا خود فریبگریم . برای چیزهایی که نمی دانیم چه هستند یا قرار است چه باشند می جنگیم!  و پیوسته شکست می خوریم...  دیگر فرقی نمی کند از توی تابوت ها چه اسمی بیرون آمده . ما از روی نعش شخصیت خودمان و انسانیتمان عبور کرده ایم . ما به مرحله ای از پستی هبوط کرده ایم که برای کسانی می جنگیم که نمی دانیم کیستند . از کسانی دور می شویم و نمی دانیم چقدر دور ... آنقدر که از دست می رویم .. آنقدر که دیگر نمی توانیم صدایشان را که صدایمان می کنند بشنویم .. کاش براي اينكه بگوييم "ما هم خوبيم "  حقیقت تنها جمله ی کوتاهی بود ! كاش حقيقت را رعايت ميكرديم در هرم نفسهامان  ..

 

 پ ن 1 : وقتي ايمانمان به ابتذالي بند می شود...

پ ن 2 : محرم ؛ بزرگترین فشن شوی ایرانیان !

 

لينک ثابت |


بشر را در نور و بشر را در ظلمت ديدم


Thu 10 Dec 2009-10:7 PM -دختر شالیزارون

 

گیسوان پریشانش را شانه می زند ،جامه ی سپیدش را بر تن می کند ، کفشهای براقش را به پا می کند و در نیمه شبی مهتابی ، قدم می گذارد روی دردهای زمین . از آخرین باری که میهمان چشمهای خاکی  زمین گشته بود هزاران سال می گذرد...آمده بود هابیل را ببرد ! تنها وسوسه ايي بود ...حالا پس از گذشت  این همه سال از هبوط آدم و ضجه های بی رمق حوا ،دیگر نه زمینی مانده است و نه آدم و حوایی .از کوچه پس کوچه های شهربوی تعفن می آید ، بوی حرام زادگی ! کنارِ جوی خیابان ، پاكي هايمان با دستهایی رو به آسمان برای همیشه به خواب رفته است! گلهای سرخِ دامن دخترکه دستفروش همه پژمرده اند...می گویند نامش را فاحشه گذارده اند !دختركان سرزمينم را نشانم ميدهند و ميگويند كه عشق كسب و كارشان است ... و پسركاني كه هوس هاي پوچ از سر و كله ي زندگي شان بالا ميرود و به لجنشان ميكشاند .... ایوان خانه ی مادربزرگ ، بهانه ی روزهای خوب را می گیرد و آسمان بهانه ی لبخند های مادربزرگ را ... و مردمانمان تمام زندگی زمینی و ابدی خود را وقف لذتی لحظه ایی کرده اند ...

كسي ميگفت این روزها انگار عجوزه ها بهتر عاشق می شوند! از عشق به خدا گرفته تا عشق به هر چيز فرومايه ...به راستی که خدای سفسطه بافیند و گمان میکنند به فلسفه ی ناب زندگی پی برده اند ! انسانهای دوپایی که از انسانیت تنها همین دو پا برایشان مانده ... عيسي بر روي صليب به آنها با حسرت مينگرد و بر زخم هايش پوزخند ميزند و بيهوده فدا ميشود ...انگار كه تمام فرستادگانتان بيهوده جنگيدند و مردند كه تو رسالتشان را به سخره بگیری و خرسندانه پای غرور بر زمین بکوبی و تنها افتخارت اصالتي باشد كه از كودكي به نافت بسته اند و خود همه هيچ...

              

ابلیس فریاد می زند : هنوز هم می گویی سجده بر چنین موجود پستی رواست؟! و خدا ، شرم می کند از چشمهای وحشی  آخرین بازمانده از نسل  خاکستری حوا ...

آري ... حالا دیگر ابليس پيروزه مست ، سور عزاي ما را به سفره نشسته است ...

فرياد هاي من هميشه فرياد هاي اعتراض است در جهاني كه ميشود زيباتر از اين باشد ... به خدا ميشود .. به هرچه كه تو ميپرستي ميشود ! ... به حتم كه هدف والاي آفرينش در چنين پست بودن نيست .. خداي خود را به ياد بياوريد ، زلالي اشك هاي روز تولدتان را ...پاكي و سپيدي دستهايتان را... شما نسل آدم و حواييد بر روي زمين ...بياييد و ديگر اينچنين نفروشيد خود را به شيطان خود ساخته ي ذهن بشري ....

                "هرکه هنوز آدم است هبوط را دردناکانه حس می کند"

           

      پ ن 1 : هبوط که هیچ ، تو سقوط را هم حس نکردی...حالا بگو، هنوز هم ادعای آدمیت می کنی آدم؟!

      پ ن 2 : تصرفي بر درد هاي مچاله شده ي حوا ...

اعتراض : عشق هيچ گاه اين چنين پست نبوده كه آن را اينچونين پست ميزي اييد !!! قداست عشق را نيالاييد با هوس هاي بي ريشه تان !  من کاری به کار دنیای شما ندارم ، اما عقده های امروزِ شما ریشه ی فردای ما را خواهد سوزاند! آرامش ،آزادیه دنیای ماست ... باور کنید...

 

لينک ثابت |


believe me, I want your deliverance


Fri 30 Oct 2009-2:15 PM -دختر شالیزارون

 

زندگی ! ای زندگی ! مادر  بی بدیل بود و نبودها !هرچه درخشندگی ا ست و عطر نثار چشم های شفاف هم سفرانم ،با لذت گس شاه بلوط حیات زیر دندان  تنفس هاشان ! من با روشنایی ماه و ستاره هم راه خود را خواهم یافت ! ... این روزها حس های نهفته در پشت هر سلام ،به  عشق و علاقه چندان ربطی ندارند ! آنان چاقو می سازندبرای تراش چوبی ، یا قاچ قاچ خربزه در سفر ،شما مختارید که برای لوله کردن روده های خود از آن استفاده کنید ! هی درد دزدان ِ گند ِ جوراب !  هی  مورچه های عینکی ! چشم تنگ کردنتان کرشمه ی شماست ،برای بیوه دخترهای رنگ پریده ی رمانتیک ! پری های پر پنبه ایی شعر فردای شما را می سازند ! زبانتان مار را از لانه بیرون می کشد ! عمودی ها و افقی هایتان بی حکمت نیست ! اگر لذت هوس را نمی خواستید ، زندگی مجبور به تکرار این همه حقارت نمی شد !

     

این چنین شد سفر ما از هییتی به هییت  دیگر ؛ ما زاده شدیم در دوران دگردیسی ! من ُ تو ... تو و من  ...  ما زاده شدیم و کلمه زاده شد و اینچنین آغاز شد تراژدی تخریب انسان و خدا ! از شیطان که کلمه بود و از کلمه که شیطان بود !  شیطان که تنها کلمه یی بود !  ((( تنها یک کلمه ! ))) کلمه یی از پس ِ کلمه یی زاده می شد و انسان بنای همه چیز را بر کلمه نهادو خدا را هم با کلمه تعریف کرد. و تا این لحظه هرگز نیندیشید که کلمه نیاز ِ ما بود و خدا نیاز نبود و خدا کلمه نبود ! خدا ، خدا بود و هرگز کسی به این حقیقت نیندیشید ! در سکوت ِ سترگ ِ آفرینش ، ما حرف زدیم و حرف نیاز ِ ما بود و هم گونی ِ کلمات محال بود !پس قابیل صخره بر سر هابیل کوبید ،که خدا کلمه ی من است و کلمه ی تو خدا نیست ! و این چنین شد که ما با کلمه به جنگ هم و خدای یک دیگر رفتیم و هم دیگر را کشتیم ! هم گونی ِ کلمات محال است ! پس نه تو به خدای من اعتماد کن ؛ نه من به خدای تو ....ما تلخ میمیریم و خدا بر جنازه ی ما اشک می ریزد ، با کلاغی در بک گراندش....

صداها ... صداها... گوش کن  ! از زیر پنجره تابوت می برند…  نه ؟! باید برگردیم ! باید به جایی برگردیم که رنگ  دامنه هایش تسکین بخشِ اندوه بی پایانمان باشد ...

 

لينک ثابت |


take off


Thu 22 Oct 2009-11:40 AM -دختر شالیزارون

 

   عشق اگر وجود داشته باشد

   اولويت اول زندگی آدم می شود

   پس... نگو عاشقمی

  وقتی به فکر همه چیز و کس هستی

                                                            جز من!!!

               

     پ ن :  خدايا !  آنگونه زنده ام بدار  كه نشكند دلي از زنده بودنم   و آنگونه بميرانم  كه به وجد نيايدكسي از نبودنم ...

     پ ن ۲ :  هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشسته ام !

 

لينک ثابت |


?How often do you die


Sun 18 Oct 2009-5:48 PM -دختر شالیزارون

 

نيستم من  / اگر هر آينه نشكفد دلم / در سلامي تازه / كه به عشق مي‌كنم  / در لباس مرگ باشد / حتي اگر !!

Next day a policeman found the little match girl cold and stiff upon the pavement. Her cheeks were pale, but there was a smile upon her lips, as if she were dreaming a happy dream . she had been frozen to death ! and in her little hand she held a bundle of burned matches . '' she must have been trying to warm her hands '', said someone. But no one knew the beautiful things the little girl has seen .

The little match girl , by hans anderson 

        

کسی نمی شناسد این زن را

این زن مرده را که ظرف می شوید ،غذا می پزد برای خودش !

آب می دهد به تنها گیاهش ... و كتاب ميخواند بلند بلند

و جلوی آینه ي ِ تمام قد ...عوض می کند لباسش را

نه ! همه می گویند : حالش خوب است چرا که نفس می کشد هنوز ...

و لبخند مي زند هنوز...به خريد ميرود... و زیباست هنوز و سر ِ پا...

و    اصلا كسي تا به حال گريه اش را نديده !!!

خوشبخت است ...همه اين را ميگويند !

نه ! این زن مرده را نمی شناسد کسی ،  جز من که هر شب ،  در رختخواب دست و پنجه نرم می کنم  با او

و هر صبح ،یکه می خورم ازدیدن لبخند روی گونه هایش  در آینه ...

که منتظر است به کسی بگوید :  صبح بخیر ....

   پ ن : نمی دانم دوری ایستادن است و یا ایستادن نیست ! با این همه صبوری آموخته ام !

 

لينک ثابت |


سکوت برگم در فراق باد ...


Fri 9 Oct 2009-8:57 AM -دختر شالیزارون

 

وقتی می گویم بد ، بد نیستی ؛ وقتی میگویم بی وفا ، بی وفا نیستی ؛ وقتی میگویم بی خیال ، بی خیال نیستی ...  صبر کم حوصله ی من است که گاهی بی صبری میکند  ...

 انسان شیطان نیست که مغرورانه گناه کند ... فرشته ایست که کودکانه اشتباه می  کند ... همین که به زمین می آید بهانه میگیرد ..بی قراری میکند ... گلایه میکند ...انکار میکند ..  گریه های روزهای اولش  گواه این جمله ... اشتباه می کند .. بار ها و بارها ... مثل فرشته ی بازيگوشي که گاهي دري را بي اجازه باز مي کند ، يا دستش به چيزي مي خورد و آنرا مي اندازد... فرشته اي سربه هوا که گاهي سر مي خورد ، مي افتد و دست و بالش مي شکند ...

        

 رسالت دیگری در میان نیست .. من به این کره ی خاکی آمده ام تا دست فرشته ی کوچکم را بگیرم مواظبش باشم ، پر و بالش دهم و  برسانمش به دست او ...

رسالت من سیب سرخیست که باید مراقب خورده نشدنش باشم تا مبادا هبوط کند  ... من آمده ام تا او را زندگی کنم و بمیرم ...

    پ ن : باز نیستی و من انگار هنوز بی مخاطب ترین عاشقانه نویسه جهانم ....   

    پ ن ۲: كودكي نكردم تا زودتر بزرگ شوم و زمان چه دير مي گذشت! امروز، سال ها آنچنان زود مي گذرندكه تمام زندگي برايم بچه بازي مي نمايد... مرا ببخش دلبرکم  ؛ اما هنوز آن قدر بزرگ نشده ام ... که آسان دروغ بگویم !!! 

 

لينک ثابت |


I will fight for my white flag


Tue 29 Sep 2009-10:53 AM -دختر شالیزارون

 

   باورم را پاشویه کن دلبرکم ..

   تمام تن ایمانم درد می کند ....

          

  ديده بر دنيا نگشودم هنوز ؛ بشنو آواي مرا !

  ياريم کن  تا نيالايند ؛ زشتي هاي اين دنياي پست

  هستي پاک مرا

  ديده بر دنيا نگشودم هنوز ؛ باش دلداري مرا

  آبي ؛ از بهر نوازش

  سبزه اي ؛ از بهر رويش

  جنگلي زيبا  ؛ براي همزباني

  رهنمون باشد مرا ؛ تا روشنايي

  تا  روشنايي  ...

 

         پ ن ۱ : آری , من کوچکتر از آنم که از شوق عشق خیس شوم .. من حقیر تر آنم که عاشقی کنم , من نحیف تر از آنم که از نبودنت نترسم  , فریاد نزنم , نمیرم ....  اما دلتنگی هایم ؛ اشک هایم ؛ بی قراری هایم ؛ ترس هایم .. که دروغ نیستند ! ... هستند ؟!

         پ ن ۲ : من نبايد بخوابم وگرنه يخ ميزنم....من نبايد بخوابم....من نبايد...من.. نبايد ...  (3 روز بعد)  ــ بیـــــــــاين اينجا ؛ يخ زده!

 

لينک ثابت |


Smile..Tomorrow will be worse


Wed 16 Sep 2009-11:30 PM -دختر شالیزارون

 

 من با دو کلام ، دو حرف، دو گونه راز ، گفتگوي عشق را زمزمه مي کنم.

حرفي ساده براي خودم ؛ حرفي مفت براي شما

امانمي دانم ... نمي دانم مرا کدام گريه به روياي روزگار خواهد سپرد؟

   

من بسيار گريسته ام

براي سادگي هاي همسايه ها  ؛ براي حماقت هاي بسيار خودم

براي جهاني که کودکانش ساده نخواهند شد

براي کبوتراني بي سر که بي جفت از کوچ بهاره مي آيند

براي رژه مردگاني که از حواشي چشم هاي من مي گذرند

برای دخترکانی که نیمه ی گشده زیاد دارند !

پسرانی که خیلی نیمه ی گمشده هستند ... نیمه ی گمشده ی خیلی ها !

و راه شناختشان نگاهیست گذرا به لیست دختر هایی که تجربه کرده اند

دوستت دارم هایی که یا دروغند ... یا دروغ های مصلحتی

خیابانهای شلوغی که همه را گیج می کنند !

شما را به روشن فکريتان قسم

کاری نکنيد دخترک روسپی فکر کند حرفه اصليش بحث های فلسفی است!

به خدا نمي دانم ...گاهي اوقات اصلا نمي دانم

آه گهواره گمشده!  مانوس بي مزار من!

دلم برای گم شدن تنگ شده ... نه ..

بروم مسافر های تنها را بدرقه کنم ...

باشد که بیاموزمشان آسمان را بد تعبیر نکنند ...

 

   پ ن : من با نگاه روشن خويش / راهی خواهم گشود برای فرداهای تو / از ميان تاريکی‌هايی که تو را احاطه کرده‌اند / و همچنان آرزومندانه دعايت خواهم کرد ...

   پ ن : میان این گودال ها ، دلخوشم به برکه ایی که زندگیه من است ... که دریا خواهیم شد  ... باور نمی کنید بردارید از خود ماهی ها بپرسید !

 

لينک ثابت |


How great full life can be …


Wed 2 Sep 2009-11:52 PM -دختر شالیزارون

 

می دانی ...  حرفهایی هست برای گفتن که اگرگوشی نبود نمی گوییم، حرفهایی هست که هر گز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورد ... من مي‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو يا شيطان ‌صفت باشم . من مي توانم تو را دوست داشته يا از تو متنفر باشم . من مي‌توانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم ؛ چرا که من يک انسانم و اين ‌ها صفات انسانى است .اما همانی که هستم می مانم .

و تو هم به ياد داشته باش ؛ من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام . تورا هم اگر خودت از خودت نسازی پس ديگرى بايد برايت بسازد و بازهم به ياد داشته باش ؛ منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است . کسی  که تو از من مي سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند!!!

لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند نه آرزوهايشان و من متعهد نيستم چيزى باشم که تو مي‌خواهى  . و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه  ، ولى همیشه نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى !

مي‌توانى دوستم داشته باشى همين گونه که هستم و من هم . مي‌توانى از من متنفر باشى بى ‌هيچ دليلى و من هم .چرا که ما هر دو انسانيم  و اين جهان مملو از انسان‌ هاست ، پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد .تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حكمي صادر كني و من هم . قضاوت و صدور حکم  بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.

دوستانمان ما را همين گونه پيدا مي کنند و مي‌ستايند . حسودان از ما متنفرند ولى باز مي‌ستايند . دشمنانمان کمر به نابوديمان بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم  چرا که ما اگر قابل ستايش نباشیم نه دوستى خواهیم داشت  نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقيبى ! ما قابل ستایشیم ! باور کن !...

             

   پ ن : مترسک نترس / من کنار تو ایستاده ام / نمی گذارم کلاغ های نفرین شده  / به سراغ تو بیایند  / بیا لبخند بزنیم  / بدون انتظار پاسخی از دنیا / و بدان روزی آنقدر شرمنده می شود / که به جای پاسخ لبخند / به تمام سازهای مان می رقصد / باور کن !

 

لينک ثابت |


او را کر کرده اند ...


Sat 22 Aug 2009-11:54 PM -دختر شالیزارون

 

تازه داشتم  حفظ می شدم چشمهایت را، ياد می گرفتم موهایت را

که می وزيد پابرهنه به اشتياق روشن آب...کجا حالا؟

گلدان نچيدم مگر برای دستهایت ، تنگ ندزديدم مگر برای دلت ؟!، کجا پس؟

چقدر رفتن تو کوچ دارد،چقدر کوچ تو کولی

و گلوی من ، تپه تپه ، بغض...

تازه فهميده‌بودم نفس -وقتی همه چيزبه دليل چشمان تو هست-

 چقدر ممد حيات می شود...

و چقدر خدا، از ابتدا هی نوشته‌ات ، هی خط زده‌ات !

تا من تسليم شوم به سايه‌ی طولانی او ...

به ایمانی که بی چتر هم استوار است ...

  دختر کر ...

پ ن :خدايا! تو را سپاس مي گويم که در مسيري که در راه تو بر مي دارم آنها که بايد مرا ياري کنند سد راهم مي شوند، آنها که بايد بنوازند سيلي مي زنند، آنها که بايد در مقابل دشمن پشتيبانم باشند پيش از دشمن حمله ميکند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوي تو از هر تکيه گاهي جز تو بي بهره باشم

 پ ن :it`s playing now ... :تو که گفتی به خاطر من،سختی راهو طاقت میاری ... من توی فالت یه جاده دیدم ، یعنی سپیده دم منو تنها می زاری ...!؟

 

لينک ثابت |


به جز حضور تو ...


Mon 27 Jul 2009-10:56 AM -دختر شالیزارون

 

 مستقیم ترین راه ها هم خمیدگی دارند و برای گذر از این خمیدگی نورها را باید کنار زد ...

من تو را زمانی خواهم یافت که کسوف شده باشد .من تو را خواهم یافت در انحنایی که مستقیم است ... *

                     

     *  :الیاس عسکرپور

 

لينک ثابت |


دچار بهت هبوطیم ...


Wed 15 Jul 2009-4:3 PM -دختر شالیزارون


من نه آخرين ام / نه حوصله شرح و توضيح دارم / من فقط يک نفرم
که در جستجوی راه خانه امم
اگر خواستيد مرا مدد کنيد / نه در چشمان من خيره شويد / نه نام مرا بپرسيد
باور کنيد / در اين عمر ، در اين کوچه / خيلي جواب دادم / خيلي ها را گم کردم
مرده بودم / بارها مرده بودم / اما از آخرين باري که عاشق شدم ... / ديگر...
گویی فصل موسیقی ظهور آغاز شده ...

پ ن : بيراهه رفته بودم آنشب ... دستم را گرفته بود و مي کشيد ... زين بعد همه عمرم را بيرا هه خواهم رفت!


لينک ثابت |


جرعه ایی رویا


Sat 4 Jul 2009-10:48 AM -دختر شالیزارون

 

سکانس یک :

- می شد چیز دیگری باشم . از راسته ی احشام ، از دسته ی نباتات ، از تبار گل ها ، موران ... از جنس دخترکان هرزه ی خیابان ، ... اما نیستم ! منم ... و خلیفه ی خدا بر روی زمین .

سکانس دو :

- شاهزاده ایی که بی لشکر از شهر میره بیرون ؟! ... / - دنبال دلشه .... / - دنبال دلش ؟! / -دنبال عشقشه ... / - دنبال عشقش ؟! / -دنبال خودشه ...

سکانس سه :

- در سرزمینی که جوانانش خود را می فروشند تا آزادی بخرند و مردان با غیرتش کنار ایستاده اند تا زنان خود را سپر گلوله شان کنند ، من معشوق معمولی خود را لابه لای بوته ها پنهان خواهم نمود .

سکانس چهار :

- کام بک به سکانس سه ، پرانتز باز – من از معشوقه های عمومی بدم می آید – پرانتز بسته ، نقطه

سکانس پنج :

- Do you ever think about our love ? it is miracle ?!

- yeah , it is masterpiece !

سکانس شش :

- سرشتم سرنوشتم شد ، بهشتم باغ افسانه ، سرشت سوختن دارد ، بهشت بال پروانه ...

- شمع از پروانه زیرکانه تر میمیرد ...

سکانس هفت :

- مضحکه شده ایم ! گل های آفتابگردان هم دیگر به ما می خندند ...

- نه دلبرکم ، گل های آفتاب گردان هیچ وقت نمی خندند ! گل های آفتاب گردان به ما لبخند می زنند ...

               ...

       پ ن : شادی هایم را اینگونه به یاد بیاور / دختری که به حیاط خانه می رود / و تمام رویاهایش را / به روزهای خدا می سپارد ...

    پ ن ۲ : از غیبت احتمالی چند هفته ای مان پیشاپیش احساس شرمندگی نمی کنیم !

 

لينک ثابت |


from me with love !


Tue 30 Jun 2009-11:12 PM -دختر شالیزارون

عشق زماني بوجود مي آيد كه در شبي آرام ، به ستاره ها بنگري...
بين اون همه نور ، تنها يكي را انتخاب ميكني و تنها يكي از آن همه گل را دنبال ميكني...
آري ، عشق در زمان تنهايي به ياريت مي شتابد...
تو را از تنهايي در ميآورد...
هم توي جوان شور عشق بازي داري ، و هم او شيطنت هايي دارد...
با هم در يك فلك پيش ميرويد... آنقدر بهم نزديكيد كه انگار يكي هستيد...
آري در آسمان با ستاره ات ، شنا ميكني...
ولي اينها همه يك رويا بود... چرا كه تو اين پايين تنها نشسته اي و او هم سالهاست كه از تو فاصله ميگيرد...
راه او مرگ است و راه تو تنهايي.
مي خواهي باز پيدايش كني و ميسر خواهد شد ، چرا كه تو نيرويي فرازميني داري كه آنرا آسمانيان ، عشق گذاشتند.
در وجودت در آغوش او هستي ولي جسمت را گرو در زمين پر وهم گذاردي تا اين عشق تو ذره اي گناه مرتكب نشوي
آسمانيان تنها به رقص زيباي شما نگريستند و خود به شادي شما ، عاشق شده اند ...
آري همه به ستاره پر نور تو حسادت ميكنند ...
چرا كه يك نفر در آن دوردست ها هست كه به آن ستاره ي مُردني ، بينديشد و در ياد اورا زنده نگاه دارد.
حال ، ستاره ي تو در آسمانها مي درخشد به قدري كه خورشيد خانوم ، به وجه آمده و خود را در پشت ماه پنهان ساخته...
محبوبم ، براستي كه آسمانمان ، پر نور تر از پرتوهاي خورشيد پير شده ...
آزاده ي من ، حال دست سپيدت را در دستانم بسپار تا به اوج كمال پيش رويم...
محبوبم ، بيا كه مهتاب تو هميشگيست و همگان به نوراني بودنت غبطه مي خورند ...
ستاره ي من ، تويي كه آسمان تاريك من را در آن پايين جلا بخشيدي ...
بگذار سر به سينه ي عطر آگينت بگذارم تا از صداي طپش زندگاني ات متوجه زنده بودنم شوم كه باور كنم كه اينها يك رويا نيستند ...
آزاده ي من ، بگذار من هم به صحابي تو غوطه ور شوم .... چرا كه عشق مان تا ابد جاودان است ...
به يزدان قسم كه آن صحابي را به زايشگاه آسمانها مبدل خواهم ساخت...
معشوقم ، از نور تو و ارادت قلبيم ،‌ ستارگاني متولد خواهند شد كه نه به پر نوري تو باشند ولي بوي عطر سينه ي سپيد و روشن تو را مي دهند ...
آنگاهست كه خورشيدم مي شوي كه تا ابد به دورت مي چرخم و هو هو مي كنم ...
خورشيد من اكنون لحظه ي عطف توست ... بيا و برايم از بوي مهرت بگو كه ديوانه ي مغناطيست شده ام ...
بيا نزديك تر كه اكنون سياره اي پر قدرت هستم و مجنون نور و محبت تو .
من هم اكنون منتظر بوسه ات در باراني ترين روز منظومه خواهم ماند كه تو بهترين و نوراني ترين خورشيد كهكشانم هستي...


         

آه.... ! از اين پايين چه چشمكي مي زني و چه مغرورانه پيش مي روي ...
ستاره ي كوچك من ، برو و مهر من را هرگز فراموش مكن .
چرا كه من تنهاترين بودم كه تو را در كنار خود بوييدم و لمس كردم.
اي پرتو اميد من ، كاش من صحابي تو بودم تا به سمت معشوقت گام برميداشتي!
خورشيد من ،هنوز  حاضرم كه در اين پايين ،تنها در آغوش تو جان دهم.
اي نور بي همتاي من ، اكنون من هيچ ميشوم و آنگاه است كه ستاره اي كم نور خوام شد .
پر نورم ، تو را در آن عظمت خواهم يافت.چرا كه تازه راه من شروع شده.
آنقدر مي چرخم تا گِرد شوم .
آنقدر سعي ميكنم تا تو را در كنار خود بيابم.
حتي اگر بي نور و زشت شوم.
حتي اگر در اين راه سياه چاله اي شوم...
اگر چشم هاي بي نورم را هم از دست دهم ، بوي عطرت در همه ي خلقت جاريست و روحت را استشمام خواهم كرد.
بالاخره بدستت مي آورم ... و آنروز است كه در آسمانيان، دو خورشيد رصد خواهند كرد.
عزيزتر از جانم ،
آنقدر در اين جهان بيهوده و بي هدف ، پي تو گشتم تا همچون تن تبدار تو سپيد شدم.
افسونگر من ،‌ آنقدر براي ديدارت گريستم تا از آبشار اندوهم ، غرق شدم....
ستاره ي فروزان من ، زير اين آب ، ستاره اي سرد و تاريك شده ام.
بيا و با هم آغوشيت در كنار من ، مرا نوراني و زنده كن.
محبوبم ، خود را خورشيد خموش كردم ،‌تا جهان تنها يك خورشيد داشته باشد و آن ، تو باشي كه بهترينمي ...
محبوبم بيا و مرا از اين بهانه ها سيراب كن.
در اين اقيانوس غم و تنهايي ، تشنه ام .
فروزان من ،‌ تنها در گرماي تن ِ تبدارت ،‌سيراب خواهم شد.
تو خورشيد باش و من ماه سرد تو.
بگذار هستي تنها معشوق من را ببيند. من خود را فداي تو ميكنم اي ناز ِ من.
آزاده ي من ، خورشيد تابان من ، قول بده هميشه برايشان كسوف كني ...
تا تنها چشمان سفيد من از نور و گرماي تو سيراب شوم.
محبوبم من نگهبان تو از اين زمينيان خواهم بود.
اي هستي ِ من از هم نوازي ِ تو خرسندم حتي اگر با نزديك شدن به من ذوب شوم ، چرا كه در آغوش بهترينم جان خواهم داد.


 

لينک ثابت |



تمام حقوق اين وبلاگ متعلق به dokhtar_shalizaroon ميباشد.

 

- رفتن به بالای صفحه